چیزی ندارم برای گفتن غیر از شرمساری .
از روزی که آخرین پست این صفحه را برای خداحافظی گذاشتم تمامی دوستان مرا مورد لطف قرار دادند و به خصوص از استاد مهربانم رضوان ابوترابی نهایت تشکر را دارم و از دوست شاعرم خانم لادن جمالی و احسان محسنی و محسن صادقی و خانم ارغوان ، ندا و دوستانشان متشکرم .
گفته بودم که علت رفتنم را روزی خواهم گفت اما بگذارید نگویم چون در این مدت به این نتیجه رسیدم که این لطفی از طرف خداوند بود تا کمی ارزش دوستان واقعی ام را بیشتر درک کنم و اتفاقات خیلی خوبی برایم افتاد .
بگذریم ...
این دو قطعه شعر را به همه ی شما عزیزان تقدیم میکنم و بی نهایت دوستتان دارم
نافله
راه بندان لغات است ولی حوصله نیست
امشب از دوری چشمان تو حتّی گله نیست
دست خشکش زده بر دفتر شعری که پُر است
دفتر آسوده از این که ورق باطله نیست
نیمه شب ، ساعت ِ سه ، عادت بیداری من
باز تسبیح نگاهی که کم از نافله نیست !
بغض جای دل و دل جای گلو میترکد
مرگ هم مانع از ایثار در این سلسله نیست
اشک می لرزد و از پلک می افتد به زمین
کره ی چشم دمی فارغ از این زلزله نیست
ای سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
به خدا فکر تو مشغول به این قافله نیست
دل به دل راه ندارد همه بازیچه شدیم
باید این را بپذیریم و جای گله نیست
دوری و دوستی اَت بهتر از این دشمنی است
سرد نزدیک نشو ، مشکل من فاصله نیست
قلم از شعر بدش آمده مانند ویار
و عجیب است ، چرا که قلمم حامله نیست !
...........................................................................................................................................
دیوانه ...
گوش کوچه پر است
از صدای مردی که راه می رود
و با تو حرف می زند
و از خنده های مردم
که تو را کنارش نمی بینند
راستش را بگو
او دیوانه ست ؟
یا تو نامرئی ؟؟!
نمیدانم چگونه بگویم اما به دلایلی از حضور شما عزیزان رفع زحمت میکنم و در واقع شاید این آخرین پست در این وبلاگ باشد اما همچنان اشعار شما عزیزان را خواهم خواند تا روزی که باشم
کاش می شد گفت اما ...
دیروز بدترین روزی بود که در زندگی داشتم و امروز بهترین روز است برای اینکه بفهمم چقدر بار گران هستم و باید بروم . چرا که نه زحمت برداشتنم به دوش کسی می افتد و نه عذاب دیدنم را در چشم دوستان به جا میگذارم . (البته دوستانی که مرا می شناسند میدانند که این اتفاق هر چه هست ربطی به مسائل عشقی ندارد)
به انتهای خودم میرسم و میمیرم
چه انتقام عجیبی ز خویش میگیرم
نمیدانم . شاید روزی برگشتم اما فعلن هیچ نمیشود گفت و باید مدتی به دنبال خودم بگردم . شاید بین کاغذ پاره ها و شاید بین حرفهایی که هرگز نزدم .
شعر ناقابلی برای خداحافظی با شما عزیزانم در نظر گرفتم که تقدیم میکنم :
پیدایت میکنم
اگر مثل من تنهایی را میشناختی
میدانستی
که احترام دیوار واجب است
و چه سخت است برای دیوار
وقتی در به او خیانت میکند
و چه سخت است برای شب
که خورشید ستاره هایش را می دزدد
و کسی به خورشید چیزی نمی گوید
باشد ، برو
فکر کن این دیوارها را گذشتی
اما ...
جاده ها راز نگهدار نیستند
پیدایت میکنم
.........................................................................................
از تمام عزیزانی که در این ماهها به این حقیر بی سواد محبت داشتند تشکر میکنم .
از استاد عزیزم رضوان ابوترابی به خاطر تمام محبتهای بی دریغ و بی منتش سپاسگذارم و شرمسارم از اینکه دستهای خالی را فقط بر سر میتوان کوفتن
از خانمها : لادن جمالی . حدیث جمالی . اعظم کمالی . پروین نگهداری . ساناز محب . ساغر شفیعی . ارغوان . جمجمه. سمیه حسینی و دیگر عزیزان به خاطر نظرات ارزشمندشان متشکرم
از آقایان : استاد رضوان ابوترابی . کورس احمدی . احسان محسنی . سید محسن سید صادقی . مصطفی میر عبدالله . علیرضا قنبری . ع ج بینام . امیر آزاده دل . سابیر هاکا . سیروس ذکائی . سالک . حامد خداوردیان . پدرام یگانه معافی . رضا بی شتاب . رند بازاری عزیز و دیگر عزیزانم تشکر میکنم که تنهایم نگذاشتند .
از هنرجویان باوفایم خانمها : میترا . م رزیتا احتشامیان . نازی محبی و ندا آقاجانیان که اکنون دیگر هنرمندان قابلی هستند ممنونم که به من لطف داشتند
شاید این رفتن بازگشتی نداشته باشد اما اگر روزی برگشتم خواهم گفت .
ارادتمند و خاکسار همه شما عزیزان .. حقیر بی سواد : مهرداد بابایی
مدتی بود نمیتوانستم این صفحه را به روز کنم چون درگیر ساخت و تدوین چند موسیقی بودم . یکی از این آثار برای تیتراژ فیلمی به نام : یک قطره در غبار به کارگردانی : نرگس ذوالفقاری ساخته شد که موسیقی متن این فیلم تلویزیونی هم کار این حقیر است .
با اجازه کارگردان این اثر موسیقی تیتراژ این فیلم که شعر . موسیقی و صدای خودم است را به شما تقدیم میکنم و امیدوارم مرا از نظرات خود بی بهره نسازید .( لینک دانلود پایین تصویر است)
البته نسخه دیگری از این آهنگ برای آلبوم من تنظیم شده که دارای سازبندی متفاوتی است .
مشخصات اثر :
نام آهنگ : دل من
نوع اثر : موسیقی با کلام برای تیتراژ فیلم
ژانر : تلفیقی پاپ . سنتی
آهنگساز . ترانه سرا و خواننده : مهرداد بابایی

حجم فایل : 2 مگابایت
این پست ویژه تولد مهربان ترین استاد و شاعری ست که میشناسم یعنی استاد رضوان ابوترابی
هیچ وقت یادم نمی رود اولین دیدارم را با ایشان . در یک انجمن شعر من یکسوی سالن نشستم و ایشان درست روبروی من در سمت دیگر . حتی سلامی هم به نکردیم اما مهرش به دلم نشست و دست تقدیر بی آنکه بخواهم پس از سه روز مرا به خانه فرهنگ نصر کشاند و در آنجا برای همیشه دلم را در دستانش جا گذاشتم و این کمترین بهای با او بودن بود
این شعر را برای اولین دیدارم با استاد عزیز و مهربانم رضوان ابوترابی سرودم و به همراه جان بی مقدارم به او پیش کش میکنم
.....................................................................................
دیدار ...
اگر پنج دقیقه دیرتر بیدار می شدم
یا بند کفشم کمی بازی در می آورد
یا به جای تاکسی اول ؛ دوم را سوار می شدم
یا کمی آرامتر راه میرفتم
صندلی روبروی تو را دیگری پر می کرد
نمی دیدمت ...
خدا حساب همه جا را کرده بود !
بازی در نیار
................................................
پاورقی : (تک بیت )
این شعر برگ سبزی ست از مهرداد درویش
تقدیم خاک پای استاد ابوترابی

سلام به همه شما دوستان با وفا که من رو تنها نمی گذارید
ببخشید که دیگه دیر به دیر آپ میشم چون این روزها خیلی گرفتارم و چند تا آلبوم موسیقی هست که باید کارش رو انجام بدم
یک خبر دارم و دو تا شعر
خبر اینکه رکورد آلبوم روزهای زرد که موسیقی و شعر و کلام خودم هست از هفته دیگه آغاز خواهد شد و احتمالا همین امسال هم منتشر میشه
این هم دوتا شعر به نامهای : تنهایی .. و .. ای کاش که هرگز
تنهایی ...
سالهاست دنیا را
با تمام جاذبه هایش
پشت درب این خانه منتظر گذاشته ام
وقتی بیرون میروم
خودم را نمیبرم
وقتی برمیگردم
خاطره ی جدیدی به خانه نمی آورم
ساکتم
و تنها صدایی که از دیوار در می آید
تیک تاکِ ساعت است
برو و باور کن
تنهایی هیچ وقت برای دو نفر جا ندارد .
...........................................................................................................
ای کاش که هرگز ...
یک بار تو را دیدم و ای کاش که هرگز ...
بستم به تو امّیدم و ای کاش که هرگز ...
تو منتظر گریه ی من بودی و من مست
تنها به تو خندیدم و ای کاش که هرگز ...
یک چیز عجیبی که نمی گفت زبانت
از چشم تو فهمیدم و ای کاش که هرگز ...
گفتند نباید به تو دل داد ، نباید
افسوس که نشنیدم و ای کاش که هرگز ...
از جرم نگاهی که به چشمان تو کردم
در غربت تبعیدم و ای کاش که هرگز ...
مجنونم و دیوانگی ام دست خودم نیست
یکپارچه تهدیدم و ای کاش که هرگز ...
با سلام به همه دوستان عزیزم
ببخشید که به علت بیماری و چند روزی بستری بودن مدتی غایب بودم
البته شاید بهانه ای شد تا دوستانی که بیشتر به فکرم هستند و احوالم براشون مهمه بشناسم
برای این پست سه شعر کوتاه انتخاب کردم که امیدوارم نظرتون رو برای این حقیر بگذارید .
شعر برگها مربوط به احوال این روزهاست .. !!
برگها ..
مرام طبیعت عوض شده
پیش از این
برگها وقتی که زرد می شدند
می افتادند
این روزها
برگها سبز سبز که می شوند .. می افتند !
من مرده .. شما زنده
این برگها که رفتند
یک روز با بهار بر می گردند .
...................................................................................................
شاه شطرنج
گیرم که باخته ام
اما کسی جرات ندارد به من دست بزند
یا از صفحهء بازی بیرونم بیندازد
شوخی نیست
من شاه شطرنجم !!
...............................................................................................................
بدشانس !!
آفتاب تقصیری نداشت
دریا
آفتابه را در دستم دید
خشکش زد !!
M.Babaei
دلخوشم به حضورتان و سرشار از شادمانی از اینکه با شما هستم
این بار دو اثر دیگر انتخاب کرده ام به نامهای : دعای باران .. و .. راز فندک من
شعر دعای باران را سرکار خانم شیما احمدی که مترجم زبان انگلیسی و شاعر هستند ترجمه کرده اند و بنابراین در این پست این شعر را با ترجمه آن را تقدیم میکنم .
...........................................................................................................................................
راز فندک من
به ته رسید همین لحظه گاز فندک من
مخالف است در این لحظه ساز فندک من
تو را به جان هر آنکس که دوستش داری
بکش به جای من ای دوست ناز فندک من
و یا بده کمی از آتش لبانت تا
شود بریده زبان دراز فندک من
همیشه تا سحر از فکر تو نمی خوابم
قضا نمی شود از تو نماز فندک من
من و تو و شب و سیگار و شعر و بیداری
و بی نتیجه گی اش با نیاز فندک من
نگو که از تو نگفتم خودت قضاوت کن
که اشتباه ز من بوده یا ز فندک من
نداد روشنی اش را که من بگویم از او
سرودن غزلم بود راز فندک من
ممنونم که مرا تنها نمیگذارید و اشعار ناقص و سرشار از ایراد من را مطالعه میکنید ببخشید اگر توان من بیشتر از این نیست .
برای این پست دو اثر دیگر انتخاب کردم که به نامهای : مجازات .. و .. تصویرهای مستند
تقدیم با نهایت عشق و سپاس به شما عزیزان
مجازات :
از دست تو دلم گرفت
از دست دلم آسمان
همه مردم شهر را
یکجا مجازات کردی ...
..........................................................................................................................
تصویر های مستند :
من آن فلان فلان شدهء بی نشانی ام
آری درست حدس زدی من فلانی ام
بر پردهء نمايش اين شهر لعنتي
تصوير هاي مستند يك رواني ام
بي مصرف و به درد نخور بي هويّتم
بي امتحان ترين ورق امتحاني ام
تا چشمتان ببيندم اينجا برايتان
در جستجوي عينك ته استكاني ام
من خاكِ خاك بر سرم و خانه نيستم
داري به اشتباه مرا ميتكاني ام
با مهملات منطقي ات خسته ام نكن
وقتي كه مبتلا به جنونهاي آني ام
با جنگ سرد دفتر و خودكار و شعر و فكر
سرگرم آفريدن جنگ جهاني ام
حق السّكوت ميدهم و واژه ميكُشم
با مافياي قافيه ها در تباني ام
تنها دواي چشم تو انديشه من است
روزي به چشمهاي خودت مي چكاني ام ...
...................................................................................................................................
در ضمن کتابی از خانم ساغر شفیعی منتشر شده به نام : من هم از شاعران دهه چهل هستم که بنده مطالعه کردم و مطالعه اون رو به شما عزیزان نیز توصیه میکنم .
ابتدا باید از همه شما عزیزان تشکر کنم به خاطر پیامهای سرشار از مهر و محبتتون
و دوم اینکه به زودی دو آهنگ از من برای دانلود شما عزیزان در همین وبلاگ و سایت اصلی من قرار داده خواهد شد .
برای این هفته هم یک غزل و یک قطعه شعر سپید کوتاه به نامهای : تیک تاک .. و .. درست یادم نیست برای شما عزیزان انتخاب کردم
که امیدوارم بی سوادی من رو بعد از خوندن این دو اثر ببخشید .

تيك تاك
مهم ترين خبرها
كمترين سر و صدا را به پا مي كنند
مثل تيك تاك ساعت
كه بايد همه جا ساكت باشد
تا بتواني از زبان عقربه بشنوي
نزديك شدنت را به مرگ ...
درست يادم نيست
روزي از راه آمدم اينجا ساعتش را درست يادم نيست
ديدم انگار دوستت دارم علّتش را درست يادم نيست
چشم من از همان نگاه نخست با تو احساس آشنايي كرد
خنده اَت حالت عجيبي داشت حالتش را درست يادم نيست
زير چشمي نگاه ميكردم صورتت را و در خيال خودم
مي زدم بوسه بر كنار لبت لذّتش را درست يادم نيست
آن شب از فكر تو ميان نماز بين آيات سورۀ توحيد
لَم يَلِد را يَلِد ولَم خواندم ركعتش را درست يادم نيست
باورش سخت بود و نا ممكن كه دلم بوي عاشقي مي داد
پيش از اين او هميشه تنها بود مدّتش را درست يادم نيست
مانده بود از تمام خاطره ها يك نفر در ميان آئينه
اسم او مهرداد بود اما شهرتش را درست يادم نيست
خواب تو خواب هر شبم شده بود راه تعبير آن سرودن شعر
يك غريبه هميشه پيش تو بود صورتش را درست يادم نيست
عادت عشق دل شكستن بود و مرا عاشق نگاه تو كرد
واقعاً او چه خوب مي دانست عادتش را درست يادم نيست
عاقبت مرد بين آئينه بي خبر رفت و در شبي گم شد
چون لياقت نداشت يا اينكه جرأتش را درست يادم نيست
ممنونم از اینکه مرا تنها نمیگذارید و صمیمانه به همه شما عشق
می ورزم .
اینبار دو قطعه شعر انتخاب کرده ام به نامهای : آب قند و مرد شکسته
امیدوارم مورد قبول واقع شود .
در ضمن وب سایت من در حال تکمیل است و به زودی در همین وبلاگ آدرس آن گذاشته خواهد شد تا اگر خواستید بعضی از آثار این حقیر را بشنوید از همان وب سایت دانلود بفرمایید .

آب قند :
امشب ماه یکدفعه رنگش پرید !
فهمیدم چشمش به تو افتاده است
و دانستم چرا بعد از هر بار که می بینمت
همه برایم آب قند می آورند .. !!
........................................................................
مرد شکسته
اینجا کنار آینه مردی نشسته است
مردی میان آینه خود را شکسته است
او جز هزار تکّه شدن چاره ای نداشت
گاهی شکستن از جهت کشف هسته است
یار و رفیق و دوست برایش لغت شده
از این لغات مبهم و بیگانه خسته است
آئینه از شکستن او در خودش شکست
این راه آخرین دهانهای بسته است
امشب برای بار صدم خود کشی نکرد
کارش شبیه قصۀ چاقو و دسته است
حالا ببین شکستن او معنی اش چه بود
در تکه های آینه مردی نشسته است .. !
..............................................................................
توجه : در بین پنجم اشاره به ضرب المثل : چاقو دستۀ خود را نمیبرد
یک چند روزی گرفتار بودم و نتونستم بیام برای آپدیت کردن وبلاگ
این بار دو قطعه شعر براتون میگذارم یکی به نام : پابوس و دیگری به نام : سایه ها
سایه ها :
تعقيبش ميكنم
فرار ميكند
فرار ميكنم
تعقيبم ميكند
چراغها را روشن كردم
غيبش زد !
يادم نبود
سايه ها از روشنايي ميترسند !!
.................................................................................................
پابوس :
امیدوارم سالی سرشار از بهروزی و زیبایی در پیش رو داشته باشید
این اولین پست سال ۸۸ در این وبلاگ هست و دو شعر تقدیمتون میکنم :

نوروز
نوروز نزدیک است و چشمان همه غمگین شده
دستان خالی پدر کابوس فروردین شده
کودک برای رخت نو ساعت شماری میکند
از کندی تقویمها بیزار و دل چرکین شده
مادر النگوی طلای یادگاری را فروخت
تا دید بار زندگی بر همسرش سنگین شده
دختر که بختش باز شد امسال فکر رفتن است
غرق تفآل از کتاب خواجه شمس الدین شده
حرف از جهاز و خلعت و اینها نگویم بهتر از
کز فکر آن چشمان مادر در نهان خونین شده
از سوی صاحبخانه آمد نامهء اخطاریه
قوز صدم بر قوز ما این آدم بی دین شده
آن گربهء بیچاره هم جان داد از تقدیر ما
از ضعف و سوء هاضمه پرت از لب پرچین شده
آری تو میخندی ولی این شعر شرح درد ماست
تلخی دردت با سواد اندکم شیرین شده
...............................................................................................................................
اي پهلوان برو
اي پهلوان برو كه تو قدرت نديده اي
مردان شهر من پُر قوّت نديده اي
چشمانشان عقاب و پي چشم آهوان
چشمي چنين مناسب غارت نديده اي
بانگ صدايشان سر همسر شود بلند
اينگونه مرد با دل و جرأت نديده اي
اما همان صدا سر ديگر زنان خموش
كين گونه در صدا تو قناعت نديده اي
استاد رد نمودن خر از پُل اند و بس !
شيطان بگو بيا كه تو حيلت نديده اي !
اعمالشان مگو كه گناه كبيره است
از سورۀ نساء دو سه آيت نديده اي
پولي نميدهد به تو اينجا كسي برو
بي حرمتي به حد كفايت نديده اي؟
زنجير پاره كردن تو كار تازه نيست
آيا تو فتح عرش خيانت نديده اي؟
ناموس مملكت به امارات و بوظبيست
با من بيا كه اوج حقارت نديده اي
اي پهلوان برو و يكِ نيمه شب بيا
غوغاي نيمه شب سر قيمت نديده اي !
اشعار من مخوان و مبر جاي ديگري
بر فكِّ من تو جاي اصابت نديده اي
با سلام به همه عزیزان و دوستداران شعر و هنر
از دوستانی که با تلفن یا ایمیل لطف داشتن تشکر میکنم اما ترجیحا مطلبی اگر راجع به این وبلاگ هست همینجا بگید تا بتونم بهتر پاسخگو باشم و ممنون میشم نظراتتون رو در قسمت نظرات بگذارید .
امروز دو تا غزل براتون میگذارم اینجا امیدوارم خوشتون بیاد :
حاضرم قسم بخورم
تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم
همین زمان علنی حاضرم قسم بخورم
به شوق وصل تو هر روز روزه میگیرم
و با چنین دهنی حاضرم قسم بخورم
که مثل من تو هم از این فراق دلتنگی
به فکر آمدنی حاضرم قسم بخورم
تو در میان کسانیکه بینشان هستی
طلای در لجنی حاضرم قسم بخورم
سکوت میکنی اما در انتهای سکوت
لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم
دلت بهانه و جمعی به فکر صید تو اند
برای اینکه زنی حاضرم قسم بخورم
از این غزل خوشت آمد و مانده ای که از آن
چگونه دل بکنی حاضرم قسم بخورم
...........................................................تقدیم به شما
نگاهم از تو میترسد :
نگاهت میکنم اما نگاهم از تو میترسد
دل شیدای مست بی پناهم از تو میترسد
مردّد مانده ام در گفتن یک دوستت دارم
که عشقم را گنه بینی گناهم از تو میترسد
ز آتش بازی عشقت چو کردم با خدا شکوه
مگو کفر است فهمیدم خدا هم از تو میترسد
مجالی ده که جانم را فدای بودنت سازم
چرایش را مپرس از من چرا هم از تو میترسد
ز چشمانم مجو حرفی که گفتم از همان اول
نگاهت میکنم اما نگاهم از تو میترسد
...................................................................
دوستان عزیز تخلص این حقیر از سال 78 مجنون هست و کتابی هم که داره از من چاپ میشه با همین تخلص به چاپ میرسه اینو گفتم به خاطر تماس یکی از دوستان که در ایمیل پرسیده بود . در ضمن چون این اشعار در حال چاپ هستن هر گونه کپی برداری از اونها بدون ذکر نام من توسط مدیر برنامه های من پیگیری میشه و برای اینکه سوئ تفاهمی پیش نیاد ممنون میشم اگر این نکته رو رعایت بفرمایید
ارادتمند همه شما عزیزان مهرداد بابایی

با سلام به تمامی دوستان عزیز و گرامی و هنردوست
این وبلاگ مدتها پیش ثبت شده بود اما تا ثبت سایت جدیدم قصد راه اندازی اون رو نداشتم و سایت قبلی که با آدرس www.mehrdadbabaei.com بود به خاطر تغییرات در قالب و همینطور دامنه مدتی هست که ساسپند شده و دوستانی که پیگیر آثار این حقیر در زمینه موسیقی و نقاشی و شعر هستند حتما اطلاع دارند .
در هر صورت این وبلاگ در خدمت شما عزیزان هست و امیدوارم بتونم پیوسته در خدمت شما عزیزان باشم و از مصاحبت با شما عزیزان کمال استفاده رو داشته باشم .
عمده کار این وبلاگ اشعار این حقیر هست و امیدوارم خطای من رو ببخشید که با این بی سوادی فاحشی که دارم به خودم اجازه دادم شعر بنویسم در محضر شما عزیزان .
منتظر شما عزیزان هستم . ارادتمند مهرداد بابایی![]()